کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

بایگانی
محبوب ترین مطالب
سه شنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۴، ۱۲:۵۹ ب.ظ

وضعِ کنعان روشن است ...

بسم الله...

سلام!

+

یادم نمی آید اولین بار کی نام شان را شنیدم اما سنگ قبرشان را همان اولین بار که رفتم گلزار شهدای بهشت زهرا دیدم. حوالیِ قطعه ی پنجاه. اسفند هزار و سیصد و نود و چهار. اوایل فکر می کردم نهایت ش توی تمامِ این پنج سال جنگِ سوریه تعدادشان یکی دو نفر باشد. اصلا همین جنگ را هم فکر می کردم شبیهِ مانورهای نظامی ست. یکهو وسط ش یکی آتش بس می دهد و همه می روند استراحت می کنند اما انگار ماجرا از این پیچیده تر و اوضاع جدی تر بود. آدم ها واقعا سر می بریدند. کار حتی آن قدری جدی بود که جنگ سوریه و تخریبِ قهرمان های سوری رسیده بود به فیلم های هالیوودی. ( فیلم American sniper  و شخصیتِ مصطفی.) انگار جنگِ سوریه خیلی جدی بود. تا این جایش، بازهم شاید تفاوتی برایم نداشت با جنگِ اوکراین و این ها. اصلا به ذهن م هم خطور نمی کرد بعضی آن قدر پست باشند که خمپاره بیندازند روی حرمِ امنِ نوه ی پیامبر. گنبد اما تیر و ترکشی شده بود، حیاطِ حرم شبیهِ سامرا...

این وسط قهرمان ها کم کم ظاهر شدند. لشگر فاطمیون. مدافعانِ افغانِ شام. و بعد تر قطعه ی مدافعین حرم شلوغ شد. انگار واقعا یک جنگی داشت جلو می رفت. یادم ناخودآگاه به "ارمیا" ی رضا امیرخانی افتاد. آن وقتی که ارمیا بدونِ مصطفی از جنوب برگشته بود و داشت بر می گشت به زندگیِ عادیِ قبلی اش. به دانش گاه، فوتبال، زندگیِ شخصی اش، حتی آرمیتاش. و یک جمله که: " این جا، انگار نه انگار که جنگ شده..."

توی شهرِ من هم انگار نه انگار که جنگ شده بود. تا این که این قهرمان ها آمدند. تا وقتی که میثم مطیعی شبِ تاسوعای نود و دو " کلنا عباسک یا زینب " خواند. تا وقتی که همسرانِ شهدای مدافع زیاد و زیادتر شدند. تا وقتی که پیکسلِ " ژنرال قاسمِ " دکمه را روی کیفِ بچه ها دیدم. تا وقتی حرمِ سه ساله ی اباعبدالله آزاد شد...

انگار واقعا داشت اتفاق هایی می افتاد...

توی این چند وقت چندین بار مجبور شدم توضیح بدهم که اگر امروز نرویم و چند هزار کیلومتر آن طرف تر نجنگیم چند هفته ی بعد باید دوباره خرمشهرمان را پس بگیریم. چندین بار مجبور شدم بگویم که اصلا بحث دفاع از اعتقادات است که دارد ویران می شود. چندین بار ایالاتِ متحده را مثال زدم که اصلا هوشمندی و دلیلِ اصلیِ پیشرفت ش بعد از جنگ جهانیِ دوم این بود که از آرمان هاش در سرزمینِ دیگری دفاع می کرد.( و این جای حرف م چندین نفر چشمان شان از شنیدنِ نام ایالات متحده برق زده! ) چندین بار مجبور شدم آن ویدئوی مصاحبه با اعضای داعش را پخش کنم که راجع به فتح تهران، همین شهرِ خودمان حرف می زنند. چندین بار هم گذشتم و گذاشتم آدم ها به حرف هایشان ادامه بدهند ولی خب خونِ دل است که نزدیکانِ شهدای مدافعِ حرم می خورند از این حرف ها. فکر کن، عزیزترین ت را داده باشی که برود و اصلا به هر دلیلی کشته شده باشد حتی بعد بگویند پول داده بودند بهت، بگویند " بدبخت کردن ما رو این جنگ طلب ها " ...

چه قدر آرمان های امثالِ این قهرمان های نسلِ من برای بعضی ها غیرقابل درک است. همان قدر که جنگ برای من. همان قدر که بعضی ها عشقِ به انقلاب و شعورِ مردم را در حدِ شارژِ ایرانسل و ساندیس کوچک می کنند.

توی محیط های خانوادگی اصلا بحثِ سیاسی نمی کنم و ازش فرار هم می کنم. وقتی کسی مستقیما هم یک سئوال سیاسی ازم می پرسد که مثلا " دیدی انتخابات چی شد؟ " و " این بار به کدوم شون رای دادی؟ " با یک مسخره بازی ای از زیرش در می روم و خودم را می زنم به پرتقال خوردن و بعد راجع به فوتبال بحث می کنم و آن مدلِ انگشترِ عقیق و پارچه فروشی های تجریش! ( که چه قدر هم به روحیه ام می آید! ) اما فقط کافی ست روی خطِ قرمزم حرفی را بشنوم. روی هوا می قاپم ش. یا تا آخرِ مهمانی غصه می خورم – درست شبیهِ روزهایی که سوارِ مترو می شوم – و یا چند تا از آن توضیح ها را می دهم...

***

آن روز تلویزیون داشت صدای بی سیمِ مدافعان حرم را پخش می کرد. من هم که خوره ی به تمام معنای مکالمات بی سیم. ( یک روزی صحبت ها و حرف های بابای معنوی و رفقاش رو می گذارم این جا. ) همه چیز شبیهِ همان قبلی ها بود. فقط صداها واضح تر شده بود، بی سیم ها مجهز تر، تجهیزات نظامی مدرن تر و...

هنوز هم ماجرا همان ماجرای قبلی ست:

" یوسفی رفته ست، آری وضعِ کنعان روشن است " *

انگار واقعا دارد اتفاق هایی می افتد...

راستی راستی دارند شهید می آورند رفقا؛ شهدایی هم سنِ من و شما...




*: مصراعی از شعرِ ظریف و هنرمندانه ی آقا عرفان پور در کتابِ آخرشان. با مطلعِ "تا چراغی در میان این شبستان روشن است "


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۱۲/۱۱
فاء

نظرات  (۱)

سلام علیکم
چه اتفاقی افتاده؟؟؟؟
نکنه باز مث بلاگفا سرورای بیانم تو کانادا بوده، بهشون رعد و برق زده؟؟؟
پاسخ:
خیر.دلیل دیگه ای داشت.
سرورهای بیان توی ایران ه اگر اشتباه نکنم. 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی